قضاوتهای امیر المومنین
ماجرای قتل مالک ابن نویره
در ايضاح آمده : جرير بن عبدالحميد از اعمش از خيشمه نقل كرده كه مى گويد: ماجراى قتل مالك بن نويره نزد عمر مطرح گرديد، عمر گفت : بخدا سوگند خالد بن وليد مالك را كشت در حالى كه وى مسلمان بود (نه مرتد آنچنان كه خالد ادعا كرده بود). و من درباره منصرف ساختن ابوبكر از تصميم قتل مالك بسيار با او گفتگو نمودم ولى او نپذيرفت . و همچنين درباره حكم قتل مانعين زكات وقتى كه احساس كردم شيطان بر او چيره گشته و كوشش من در او بى فايده است ، به علت ترس و ياسى كه از او داشتم سكوت نمودم ، و اتفاقا يك روز كه در اين خصوص صحبت زيادى با او كردم برگشت و به من گفت : گويا تو بر اهل كفر و مرتدين از اسلام مهربان و دلسوز هستى . و من پاسخى به او ندارم ، ولى مى دانم آن كس كه خون آنان را مباح نموده نسبت به اهل كفر دلسوزتر است .
مؤ لّف :
آنجا كه عمر گفته : و نيز درباره قتال با مانعين زكات مقصود او همان كسانى بوده اند كه زكات خود را به ابوبكر نمى دادند، نه اين كه منكر اصل وجوب زكات باشند، بلكه مى گفتند: ما زكات مالمان را مانند زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله در ميان فقرا و مستمندان محل خودمان صرف مى نماييم ، و ابوبكر از آنان نپذيرفته و مى گفت : حتى اگر از پرداخت اندكى از زكات خود به من هم خوددارى كنند با آنان خواهم جنگيد.
مقصود عمر از اين جمله كه درباره ابوبكر گفته : و هنگامى كه ديدم شيطان نفس بر او چيره گشته … اشاره به همان چيزى است كه ابوبكر درباره خودش مى گفت : چنانچه از طرق عامه نقل شده كه ابوبكر در خطبه اى به مردم گفت : اى مردم ! من والى و زمامدار شما شده ام . حال آن كه هيچ گونه امتياز و برترى بر شما ندارم ، هان ! كه مرا شيطانى است همراه ، پس هرگاه مرا خشمگين يافتيد از من بپرهيزيد .
مؤ لّف :
جا دارد به عمر گفته شود كه تو خودت در مقام بيان عدم لياقت زبير براى تصدى خلافت به او گفتى : تو يك روز انسان و روز ديگر شيطانى ، پس اگر تو خليفه مسلمين باشى ، آن روز كه خوى شيطانى بر تو غلبه كرده چه كسى امام و رهبر اين مردم خواهد بود. بنابراين ، تو چگونه با ابوبكر بيعت نموده و او را به عنوان خليفه مسلمين برگزيده اى ، با اين كه ابوبكر خودش اعتراف نموده كه داراى چنان حالتى است و تو خودت نيز به وجود چنين حالتى در او اذعان نموده اى ، يكى در مورد حكم قتل مانعين زكات و ديگرى در مورد تاييد و امضاى عمل خالد بن وليد در كشتن مالك بن نويره و…
در هر حال ، با اين كه عمر در جهات مختلف با ابوبكر يكى بوده و تفاوتى با هم نداشته اند ولى آن كار خلاف ابوبكر را (عدم اجراء حد قصاص و حد زنا درباره خالد) نپسنديده و به آن راضى نبوده است و نيز به لقب دادن ابوبكر خالد را به سيف الله كه آن را به مسخره مى گرفت .
در كامل ابن اثير آمده : عمر به ابوبكر مى گفت : در شمشير خالد نافرمانى و معصيت هست ، و اين مطلب را بارها به او تذكر مى داد، تا اين كه ابوبكر به او گفت : خالد در تاويلش به خطا رفته است (يعنى خطايش عمدى نبوده )، زبانت را از او برگير، و من شمشيرى را كه خدا بر سر كافران فرود آورده نيام نخواهم كرد، و خود خونبهاى مالك را پرداخت نمود و آنگاه خالد را به نزد خود فراخواند، پس خالد در حالى كه قبايى بر تن و عمامه اى كه تير در آن فرو كرده بود بر سر داشت وارد مسجد گرديد، عمر چون نگاهش به او افتاد به وى حمله كرد و لباسش را از تنش بيرون آورده او را لگد كوب نمود به او گفت : مسلمانى را مى كشى و سپس با همسرش زنا مى كنى ! به خدا سوگند تو را سنگسار خواهم كرد، و خالد هيچ سخن نمى گفت ؛ زيرا تصور مى كرد كه نظر ابوبكر درباره او نيز همين است .
پس از آن خالد بر ابوبكر وارد گرديده از او عذرخواهى نموده ابوبكر عذرش را پذيرفت و از گناه او درگذشت ! و او را وادار به تزويج نمود با اين كه عرب آن را در ايام جنگ مكروه و مذموم مى شمرد. و آنگاه از نزد ابوبكر بيرون رفته ، عمر او را ديد، پس به او گفت : نزد من بيا اى پسر ام شلمه ! و عمر دريافت كه ابوبكر او را بخشيده از اين جهت ديگر چيزى به او نگفت و متعرض او نگرديد.
مؤ لّف :
اين كه در خبر آمده : ابوبكر خالد را مجبور به ازدواج نمود… نقض مى كند آن را آنچه كه عمر گفته : … آنگاه با همسر وى زنا كردى … و آنچه را كه عرب در زمان جنگ مذموم مى شمرد مباشرت با زنان است نه تزويج با آنان . و بر فرض ارتداد مالك چنانچه خالد ادعا نموده … چگونه با همسر او در حالى كه در عده بوده ، در شب قتل شوهرش ازدواج نموده است .